تبلیغات
مشاوره تحصیلی، تربیتی و شغلی - روز معلم(به قلم:ابراهیم قبله ی آرباطان)
 
مشاوره تحصیلی، تربیتی و شغلی
قطره ی باران ممکن است کوچک دیده شود.اما یک گل تشنه همیشه منتظر باریدنش هست
درباره وبلاگ
مطالب اخیر
نظرسنجی
دوستان گرامی نظرتون درباره ی مطالب وبلاگ چیست؟







چراغ رابطه

امیر مرزبان

و شمع را طریقتی است که تا پایان راه، یاریگرش خواهد بود.

و پروانه را معرفتی است که تا پایان راه، کسب خواهد کرد و خود شمع سان خواهد چرخید.

و حکایت شمع، حکایت دست های تو بود که بی صدا برای من می سوخت.

یادم نمی رود لحظه های سبز «آب» «بابا» سرودن با تو و تازه فهمیدم آب، دست های پاک توست و بابا، چشم های تو را می فهمد.

چند روز گذشت و قطار زندگی به نان رسید و چه زیبا سرودی که نان برکت سفره هاست؛ امّا سودای بیشتر و بیشتر به پشیزی نمی ارزد.

خدا می داند، چقدر برایم قصه خواندی، از آن مردی که باید بیاید.

آن مردی که سوار بر اسبی سپید، دایره زمین و زمان را در هم می کوبد و به ماورای کلمات می رسد.

می بینی؟ من یاد گرفته ام شمع باشم.

می بینی؟ من راز گداختن را با خود از عمیق کوره های خیال برگردانده ام...

حالت چطور است، سپیده پر از بخشایش و مهر؟

حالت خوب است. صدای گم شده توی ادراک فصل ها ونسل ها، آقا اجازه! یادم نمی دهی مثل دریچه ها به آبی آسمان لبخند بزنم؟

آقا اجازه! کلاس کبوتر بودن کی برگزار می شود؟

دقیقاً دقیقه چشم های تو را قاب می گیرم.

لحظه دیدار نزدیک است. باز گویی در جهان دیگری باشم، هوای مداد و کاغذ، رهایم نمی کند.

مادرم می گوید: خدا روی شانه های معلم می نشیند و در چشم هاشان طلوع می کند.

صبور دوست داشتنی، ساده آرام! خشمت زیباست.

تقدس این خشم اندوهگین را تازه می فهمم و خداوند از عالمان عهدی گرفته است.

تو در ازل، شمع بودن را آغاز کردی، ای دایره مقدس ازلی، ای رکن ساده هستی!

و علم را در عرش، جایگاهی است چون ستاره ساعت شش صبح که هر روز جهان را روشن می کند.

سلام، مهربان ترین مرد سکوت و صدا!

سلام، مهربان ترین آدم روی زمین!

سلام، رازقی، اطلسی، میخک! سلام، شادی!

وقتی یاد کودکی های خودم می افتم، دست های تو، نجیب بر سرم می نشیند؛ ساده تر از این که حتی نقّاشی ات کنند در قاب های مربع مستطیل گیج زمانه.

شیرین تر از آنی که توی شیرینی روزها پیدا و گم شوی.

برخیز! دوباره غوغا کن.

کلمات، صف گرفته اند به همصدایی و همخانه بودن با لبان تو.

شوری مقدس، در حروف جاری می شود، وقتی به سر انگشت تو می آیند و چراغ های رابطه روشن می شود، وقتی چشم هایت را باز می کنی...

با کدام قاصدک بگویم که صدایم را پُست کند برایت.

معلم باشی یا شمع، پروانه ای این جا هست که همیشه دور مدارخورشیدی شما بچرخد و عشق را کلمه کلمه هجِّی کند.

دست هایت را می بوسم

میثم امانی

با «نام و یاد ایزد دانا دوباره....» آغاز به سخن که می کنی.

از لا به لای کلماتت طنین صدای انبیا به گوش می رسد.

تبار این کلمه ها به اندیشه هایی می رسد که خزانه دارشان لقمان حکیم بود.

تو میراث دار گنجینه های حکمتی!

آغاز به سخن که می کنی، کلمه ها به پرواز در می آیند، بالا می روند و می پیوندند به کانون هر چه «کلمه طیّبه» است.

سخن بگو تا چشم ها از خواب ندانستن برخیزند، تا قدم های خشکیده توانی تازه بگیرد، تا حرف ها و گفته ها مهمانمان کنند در لحظاتی چند.

سخن بگو تا حروف الفبا، دانه دانه بر زمین باران ندیده جانمان ببارد و خوشه خوشه، حدیث زندگی از وجودمان بروید.

نام عشق را تو به ما آموختی

«نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم»

معلم!

دست هایت را می بوسم که زانوزدن پیش پای درس تو، خستگی از تن می زداید.

سخنانت شفا بخشند، آیه های اخلاقی ات، آسمانی.

اشاره هایت به تخته سیاه، درس آموز نکته هایی در فراسویند.

سال ها گچ به دست گرفتن، رو سفیدی ات را در پیشگاه حقیقت به ارمغان آورده است.

از مجازها گذشته ای، رسیده ای به ارزش انسانیت که فراتر از نام ها و نشان هاست.

معلم! دست هایت را می بوسم؛ دست هایی را که به هنرمندی شان ایمان دارم.

هنر جادویی است، عاشقانه زیستن است، ذره ذره سوختن و حرف به حرف آموختن.

«شعله شدی شمع شدی سوختی تا هنر خود به من آموختی»

هدیه بی دریغت، گرفتن دست هاست؛ دست هایی که دارند در مرداب فرو می روند و پاداش بی دریغ بودنت، بی کرانه بودنت در رساندن پیام خورشید به گوش خاک نشین ها.

فلسفه بودن تو نثار کردن است.

دست هایت را می بوسم؛ دست های بخشنده ات را.

دست های تو ارزش بوسیدن دارد.

سخن بگو! سخن تو، بوی خدا می دهد.

آغاز به سخن که می کنی، عالم از زبان تو سخن می گوید.

انسانیت را به یادمان می آوری؛ دوباره و چند باره.

معلم، ای فریاد ناشنیده آسمانی! حضور هر روزه ات، استمرار آیه هایی است که از نو می توان آموخت و نکته هایی که از نو می توان یاد گرفت.

نو زایی زندگی در حضور هر روزه توست.

هم «درس عشق» می دهی هم «درس علم»

دست هایت را می بوسم!

نام مبارکت

عاطفه خرّمی

رو به روی پنجره گذشته نشسته ام و خاطرات روزهای خوب با تو بودن را مرور می کنم؛ روزهایی که نام تو را در دفتر آموخته های شیرین کودکی ام ثبت کرده اند.

هنوز هم می شود، صدای سرفه های مکرّرت را پای تخته سیاه خاطرات شنید.

شیرینی لبخندت را، هنوز هم در ذائقه دیروزهایم مزه مزه می کنم؛ دیروزهایی که صلابت نگاهت، بر شیطنت های کودکانه ام، سایه می انداخت.

کاش هنوز هم من بودم و تو بودی و فضای پر نشاط کلاس کوچکی که به احترام صدای گام های تو یکپارچه «برپا» می شد!

کاش لحظات عمرم، پشت نیمکت های چوبی محضر تو در جا می زد و باز چشمان نافذ و کلام شیوای تو، روح تشنه ام را سرشار می کرد!

می خواهم با تمام سلول های احساسم تورا ستایش کنم؛ تو که با نام مبارکت، علم آبرو می گیرد، ایمان در قلب های تشنه رسوخ می کند و اخلاق، والاترین ارزش انسانی می شود.

صدای سادگی

باران رضایی

حضور داری،

در سطر سطرِ آشفته دفترِ زندگی ام.

زلالی آب را تو برایم معنا کردی

و عطر خوشِ نانِ بابا را.

سالیان درازی است که دیگر از تو دورم.

از صفای سفره کوکب خانم،

عطوفت سبزی که در گیر و دار زمانه گمش کرده ام.

دلم تنگِ دیدار توست!

پا به کوچه های کودکی می گذارم؛ به چهار دیواری که در آن، عشق را برایم معنا کردی.

افسوس!

پنجره ها، حضورِ خالی ات را آه می کشند.

ردِّ انگشتانت، هنوز روی تخته سیاه کلاس مانده است.

و کاشی ها

خستگیِ گام هایت را به یادگار گرفته اند.

یادش به خیر!

روزهای آخرِ تابستان چه کند می گذشت!

چه بی تاب بودیم برای دیدارِ دوباره ات؛

برای نشستن پشت نیمکت های چوبیِ کلاس!

کاش این درهای بسته باز می شدند و تو می آمدی،

یک بار دیگر تنها!

می آمدی تا باز مهربانی را برایمان بخش کنی

و صدای سادگیِ آب را

کاش می آمدی!

در سایه سار عشق

ابراهیم قبله آرباطان

می ستایمت! که دست های مرا گرفتی و از هیچستان تاریکی ها، به سمت هستیگاه نور و اندیشه هدایتم کردی.

می ستایمت! که زندگی را و زنده بودن را ذره ذره در کامم چکاندی و مرا به خودم رساندی.

امیر المومنین، علی علیه السلام فرمود: «مَنْ عَلَّمَنِی حَرْفاً فَقَدْ صَیَّرَنِی عَبْداً»

.... و تو حرف که نه... دنیا را در باورم جاری کردی و دنیا را و روشنی ها را در چشم هایم ریختی. دست مرا از لا بلای تاریکی ها و سیاهی ها گرفتی و به سایه سار عشق رساندی.

امروز آمده ام، تا تو را هر چند در محدوده لغات، بسرایم.

ای بلندای وجودت در تنپاره رودها جاری! می سرایمت؛ به بلندای آبشارها و به وسعت دریاها که مرا به دریاها رساندی.

تو، گلواژه آفرینشی که در نبض هستی، جریان داری.

الفبای عشق

نسرین رامادان

و تو آغاز مهر ورزیدن من بودی، در لحظه ای که نگاهم از حادثه عشق تر بود و دلم چون آینه پاک!

با کلام سرشار از صداقت تو بود، که الفبای زندگی را شناختم و در مکتب خرد ورزیِ تو دانش آموختم.

تو ای پیامبر گونه! هماره چون فانوس دریایی، در ظلمات شب تیره ام درخشیدی و به سوی ساحل امن ایمان رهنمون شدی.

چشم های تو پاسخ تمام پرسش های بی جوابم بود و دست هایت آرامش توفان درونی ام.

آبی ترین وسعت اندیشه را تو به رویم گشودی و بازترین پنجره های رهایی را در مقابل چشمان جستجوگرم نهادی.

ای مهربان! ای با آئینه همدل و با آب همزبان! تو شمع سوخته خردی و شعله های سرکش درونی ات، آهی است که دمادم، به خاطر جهل و نادانی پیرامونت می کشی.

ای یکه تاز جاده معرفت! تو مرا به سرزمین ناشناخته ها بُردی و از چشم انداز کوچک نگاهم، پُلی زدی به کهکشان ها؛ و من اکنون همه بزرگی ام را مدیون تو ام.

پدیدآورنده:




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 20 فروردین 1396 05:11 ق.ظ
I visited multiple sites except the audio quality for audio songs existing at this website
is actually wonderful.
چهارشنبه 3 شهریور 1395 01:27 ق.ظ
سلام و خسته نباشید، سایت بسیار زیبا و مطالب جالب و خواندنی دارید، ما هم توی سایتمون یه قسمت برای تبادل لینک با سایتها و وبلاگهای با محتوای ارزشمند در نظر گرفتیم، خوشحال میشیم تبادل لینک داشته باشیم.
اگر تمایل داشتید افتخار میکنیم با سایت پرمحتوای شما تبادل لینک داشته باشیم.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :